شبکه یک - 14 تیر 1404

باز عبرت نگرفتید؟ (توطئه‌ی "نوستالوژی عاشورا"، به جای "ایدئولوژی عاشورا")

نشست (عاشورا، محصول نفوذ) - ۱۴۰۳

بسم الله الرحمن الرحیم

«السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین».

این بخشی که در زیارت عاشورا به تعابیر مختلف تکرار می‌شود و معمولاً قربانی کم‌توجهی یا بدتوجهی می‌شود، از جمله همین فرازهای آخر آن است. این دعایی که آخر آن می‌گویید: «ثبت قدمی» گام‌های من را تثبیت کن «مع الحسین». خب الان حسین کجا بود، ما آن زمان کجا بودیم؟ برای چه ۱۰۰۰ سال بعد هم باز ما باید بگوییم پاهای در کنار حسین ما نلرزد.

و آنجا که از شیعه ابوسفیان و شیعه حسین بحث می‌شود. در نگاه به کربلا و نهضت سیدالشهدا(ع) دست کم دو نگاه، هر دو ظاهراً شیعی وجود دارد. یکی این که یک اتفاق خاص در یک زمان و مکان خاص برای شخص خاص، که شخص مقدسی است، پیش آمد و فاجعه بود، ناگوار بود و ما داریم غصه آن وقت را می‌خوریم. یک وقت است که صحبت شیعه دوطرفه. یعنی شیعه ابوسفیان، شیعیان یزید و شیعیان حسین. صحبت اصحاب دوطرفه. و این که الان ۱۵۰۰ سال بعد از او خطر لرزیدن و لغزیدن هست. اگر نبود نمی‌گفتیم «ثبت قدمی»، خدایا قدم‌های من را الان تثبیت کن. معنی آن این است که تا همین الان هم قدم‌های ما می‌لرزد و خطر لرزش و لغزش و خیانت و ناآگاهی و بازی خوردن و همه این‌ها هست.

یکی هم آن بُعدش که می‌فرماید نفرین نه فقط بر آنها که کشتند، بر آنها که شنیدند و سکوت کردند. گفتند ما بی‌طرفیم. بر آنها که اسب این‌ها را زین کردند. بر آنها که افسار زدند به اسب اینها، لگام زدند، افسار اسب آن‌ها را گرفتند. و بر همه آنها. این، این لعن‌ها دامنه آن تا همین الان می‌گیرد. چون همین الان کسانی هستند در دو جبهه و کسانی که می‌گویند ما بی‌طرف هستیم. در شرایط عادی هم که خب معلوم نمی‌شود. معمولاً در بحران‌ها و شرایط سخت آدم‌ها از هم جدا می‌شوند.

دیدید زمان انقلاب و جنگ را که مثل الک چجوری تصفیه می‌شود. بهترین آدم‌ها بدترین آدم‌ها می‌شوند، بدترین‌ها گاهی بهترین می‌شوند. آدمی داشتیم شهید غواص لشکر ما بود در کربلای چهار. شب قبل از عملیات شهید شد. در همان دوره آموزش ۳۰- ۴۰ روزه تازه نماز خواندن را یاد گرفت. زمان سیدالشهدا هم همین طور بود. بعضی‌ها خیال می‌کنند شهدای کربلا از اول همه‌شان جزء اولیاءالله بودند. ما جزء شهدای کربلا کسانی داریم که با علی جنگیدند. دو تا از شهدای کربلا جزء خوارج بودند. این‌ها در جنگ نهروان دشمن علی بودند. حتی ۲۰ سال قبل می‌خواستند امیرالمؤمنین را ترور کنند. در کربلا جزء یاران سیدالشهدا بودند، شهید شدند. این زهیر که موقع نماز جلوی سیدالشهدا می‌ایستد تیر می‌خورد تا شهید می‌شود، ایشان قبلاً هم جزء باند معاویه بود. همین زهیر شهید دشمن علی بود. زهیر طبق بعضی نقل‌ها در جنگ صفین سرباز معاویه بود، با علی جنگیده بود. ۲۰ سال بعد شهید کربلا می‌شود.

یک عده از آن ور آمده‌اند این ور. شش تا خانواده داریم که حداقل اعضای آنها بین دو جبهه تقسیم شدند. یعنی یک برادر این ور، یک برادر این ور. یک پدر آن ور، پسر این ور. از آن طرف هم بعضی سرداران اسلام بودند که یاران امیرالمؤمنین در کربلا، در صفین، در جمل، در نهروان بودند. دهه ۶۰ سردار و جانباز و این‌ها بودند. دهه ۹۰، دهه ۹۰ همواره و ۳۰- ۴۰ سال بعد سر سیدالشهدا را بریدند. که همه شما شمر را حالا می‌شناسید دیگر. شمر جانباز بود، سردار اسلام بود، پیاده از عراق به حجاز. پیاده حج رفت. نماز شب‌خوان. جانباز، سردار امیرالمؤمنین بود در صفین و یکی دو تا مسجد می‌ساخت برای این که فتنه حسین خوابید. عین همان مسائلی که الان شما می‌بینید در انقلاب، بعد انقلاب، عین همین‌ها آن موقع اتفاق افتاده بعد از آن اتفاق می‌افتد. و لذا این که شیعه ابوسفیان، شیعه حسینی، اصلاً این‌ها بعضی‌ها توجه ندارند. این‌ها را می‌خوانند نمی‌فهمند که این‌ها خط این دو تا شیعه، دو تا جبهه تا همین الان هست، تا آخر هست. یک عده از این‌طرف می‌روند آن‌طرف، یک عده از آن‌طرف می‌آیند این‌طرف.

اغلب شهدای کربلا بسیجی بودند. تحصیلات حوزه و دانشگاه و این‌ها نداشتند. 7- 8 نفرشان مثل بریر و اینها، این‌ها عالم و استاد قرآن و این‌ها بودند. حبیب بن مظاهر و یک چند نفری هستند که این‌ها در حد خودشان اسلام‌شناس و قرآن‌شناس بودند.. اغلب شهدای کربلا مردم بودند. دو- سه تای آن‌ها که تا چند وقت قبل مسیحی بودند اصلاً. آنی که نجات می‌دهد، سواد نیست، دانش نیست، بینش است. این انقلاب اگر نبود خیلی از اتفاقات صدر اسلام را ما نمی‌فهمیدیم چجوری بوده است. این ۴۰ سال، ۴۰ و چند سال خیلی چیزها را روشن کرد. تاریخ صدر اسلام را که آن چجوری می‌شده که آن جوری می‌شده. اسم‌های کلی از همه‌اش ما می‌دانیم. چنان که همین الان در زمان خودمان حالا آنهایی که، آنهایی که بچه ترند یعنی، من سن آن که کمتر است، زمان جنگ و انقلاب نبودند. حتی همه شهدای ما هم مثل هم نبودند. آدمی داشتیم که در عملیات ظرف ۴۸ ساعت سه بار تیر و ترکش خورد عقب نرفت تا آخر شهید شد. شهدا مثل هم نیستند. علماء هم مثل هم نیستند. مجاهدین و رزمنده‌ها هم مثل هم نیستند.

دوستان گفتند راجع به نسبت نفوذ و عاشورا بحثی بکنیم. یک نفوذ و انحراف بزرگی در جامعه اسلامی و حتی در حکومت اسلامی اتفاق افتاد که ۵۰ سال بعد از پیامبر کربلا اتفاق می‌افتد. چجوری؟ اولاً این که مسئله نه مربوط به آن زمان است، نه مربوط به آن مکان است، نه مربوط به عرب است، نه فقط مربوط به شیعه است. مسئله انسانی و جهانی است. تاریخی هم نیست، فراتاریخی است.

بعضی از غیرمسلمانان که تاریخ اسلام را تخصصی مطالعه کرده‌اند و یا جزء مستشرقین بودند، محققین بودند، به خصوص قضیه کربلا را مورد بررسی و تحلیل قرار داده‌اند، تعابیری که راجع به این نهضت دارند، من یکی دو نمونه‌اش را اول عرض بکنم بعد وارد آن بحث بشوم که آن بحث به ما و شماها خیلی مربوط است.

محقق انگلیسی است به نام "فردریک جیمز" می‌گوید: من قبل از این که تاریخ اسلام را مطالعه کنم، حسین را نمی‌شناختم - مسلمان هم نیست - می‌گوید هرچه بیشتر در مورد حسین من تحقیق و مطالعه کردم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که او یک شخص نیست بلکه یک شخصیت است؛ و یک اصول ابدی‌ای در جهان هست. شرق و غرب و قدیم و جدید ندارد. مثل عدالت، مثل محبت، عشق، فداکاری. این‌ها اصول تغییرناپذیرند. هزار سال پیش هم اگر کسی این کار را می‌کرد، همه در برابرش خضوع می‌کردند. الان هم می‌کنند. حتی آنهایی که می‌ترسند خودشان در می‌روند ولی به آن کسی که در نمی‌رود و می‌ایستد، به او احترام می‌گذارند. این اصول تغییرناپذیر هستند؛ و هر شخصیتی در طول تاریخ که این صفات، صفات ابدی، این اصول فرازمان و فرامکان و فراشخص را نشان می‌دهد، به همان اندازه‌ای که نشان می‌دهد و تجلی می‌کند و به همان اندازه‌ای که پافشاری می‌کند، تا وقتی آن اصول باقی هستند، آن شخص و آن شخصیت باقی است. و می‌گوید من پیش‌بینی می‌کنم حسین هرگز پایان نخواهد یافت. یعنی تا انسان، انسان است، حسین پیش همه آنهایی که از انسانیت بویی برده‌اند، محترم است. حسین باقی و پایدار و جاوید خواهد بود چون این اصول جاوید است. مگر یک روزی انسان از انسانیت ساقط بشود که بتواند حسین را بشناسد و به او احترام نگذارد. این یک.

مورد دیگر "گابریل انکری" است. او خیلی مدت‌ها قبل، کتابی راجع به امیرالمؤمنین(ع) و سیدالشهدا(ع) نوشته است. ایشان فرانسوی است و کتابی به نام «علی و حسین، دو قهرمان اسلام» دارد. او راجع به امام حسین می‌گوید که فکر کردید چرا اتفاقی که در کربلا افتاد، در هر فرهنگی می‌افتاد، آنها دیگر تا ابد می‌ترسیدند؟ اما علی و فرزندان او کاری کردند و حسین در کربلا کاری کرد که ترس را بطور کلی از شیعه گرفت. یعنی به جای این که همه بعدها بگویند کتک را خوردی، نوش جانت، دیگر از این فکرها نکن، بدتر شدند. بعد از کربلا و عاشورا، قرن‌ها و قرن‌ها حسین یک مذهبی درست کرد که ترس سرش نباشد. و هرچه فاجعه سنگین‌تر بود، شجاعت بیشتری ایجاد کرد. و این یک، خود یک معجزه است. چون همه جا می‌زنند تا طرف بترسد. این‌ها را زدند، بعداً شجاع‌تر شدند و نترس شدند. چون می‌گویند دیگر از آن بدتر نیست که ۷۰ نفر جلوی ده‌ها هزار نفر، از بچه چند ماهه تا پیرمرد ۹۰ ساله. یعنی حسین به جای این که قتل عام حسین و خانواده‌اش، به جای این که شیعه را بترساند، ترس را ریخت. بعد از کربلا این‌ها دیگر نمی‌ترسند.

و نمونه سوم؛ "کارل بروگلمان" که یک خاورشناس و اسلام‌شناس آلمانی است. در تاریخ مطالعه کرده است و هیچ کدام هم مسلمان نیستند، نه شیعه، نه مسلمان، هیچی. او می‌گوید ۱۰۰۰ و چند صد سال قبل، حسین کشته شد و آثار سیاسی آن تا همین الان هست و اصلاً مذهب شیعه بعد از کشته شدن حسین در واقع مرز آن با بقیه مذاهب پررنگ شد. چون این مرز با خون رسم شد. و تا همین الان او می‌گوید بین همه ادیان و فرهنگ‌ها، دین ضد استعمار، اسلام است و بین مسلمین مذهب ضد استعمار شیعه و شیعیان حسین هستند. اصلاً می‌گوید مرکز و مظهر تمایلات ضد غرب و ضد استعمار و مفهوم جنگیدن یک به صد، این‌ها محصول یک نصف روزی در عاشورا بود.

و بعد این تعبیر که عجیب است که این آدمی که اینقدر قهرمان قهرمانان تاریخ و الگوی حماسه است، به لحاظ اخلاقی چقدر انسان بود. اول این‌ها آب را گرفتند. یعنی این‌ها زودتر رسیده بودند و شریعه و آب دست این‌ها بود. وقتی نیروهای حر آمدند که این‌ها را سد راهشان بکنند، خب آب دست این طرف بود. بعضی از یاران سیدالشهدا گفتند نگذاریم آب بخورند. جنگ است دیگه! نگذاریم که این‌ها آب بخورند! سیدالشهداء(ع) گفتند نه، بگذارید آب بخورند. اعلام کردند این شریعه باز است. می‌خواهید بیایید ما کاری با شما نداریم. حتی نقل شده است امام حسین به ایشان گفتند که به اسب‌هایتان تندتند آب ندهید. اسب‌ها ممکن است نفخ کنند، درد بگیرند. طبق بعضی نقل‌ها آموزش دادند که پارچه‌ای را خیس بکنید اول. چون اسب‌ها را دوانده بودند در دشت. دهان و لب اسب‌ها را خیس بکنید، به تدریج آب بدهید که این اسب‌ها نفخ نکنند. یعنی به فکر اسب دشمن هم هست. یا این که می‌گوید عیب‌های اخلاقی و زندگی خصوصی افراد را می‌دانست حسین ولی جوری با این‌ها برخورد می‌کرد که انگار هیچی نمی‌داند. چون می‌گفت حریم خصوصی افراد، منطقه ممنوعه است. در زندگی هر کسی سرک بکشی، یک جای آن گند هست. یعنی ما آدم معصوم و بی‌گناهی نداریم. به یک حرف سیدالشهدا استناد می‌کند که یکی از مخالفین ایشان نصف شبی آمد در خانه حسین. باران هم می‌آمد. گفت من بدهی دارم، گرفتارم، مشکل دارم. هر جا هم می‌روم کسی محل نمی‌گذارد. آمدم. امام حسین هم او را می‌شناخت. رفتند توی خانه، هرچه تو خانه بود آوردند، دادند به این شخص. نصف شب، باران. بعد که رفت، این خادم سیدالشهدا اعتراض کرد به امام حسین. گفت آقا ایشان را می‌شناسید که کیست؟ ایشان دشمن شما است. همه جا علیه شما حرف می‌زند. امام حسین فرمودند که بله، او را می‌شناسم. گفت چرا هرچه داخل خانه بود به این دادید؟ گفتند چون درِ خانه من آمد. باران می‌آمد. امام حسین به آن خادم‌شان فرمودند مثل باران باش. بر خوب و بد ببار. این که می‌داند که من می‌شناسمش. چرا نصف شب توی هوای بارانی در خانه ما آمد؟ چرا اینجا آمد؟ چرا در خانه، در خانه رؤسا و باند خودشان نرفت؟ و فرمودند که ذره‌بین روی زندگی خصوصی و عیب‌های اشخاص نیندازید. مگر جایی که توطئه‌ای علیه اسلام باشد. چون هر کس که تجسس در امور خصوصی هر کس بکنی، شش هفت تا گند می‌آید بیرون. آدم معصوم نداریم. همه ما گناهکار هستیم. می‌گوید چطور یک آدمی که اینقدر قهرمان حماسه است، از این طرف اینقدر آدم اخلاقی است. این هم معجزه بزرگ دیگری است در این شخصیت. معمولاً آنهایی که سیاسی و نظامی و این‌ها هستند، معمولاً اهل قساوت قلب و خشونت و بی‌اخلاق و نامردند. آنهایی هم که استاد اخلاق هستند، مهربان و متواضع و در عین حال بازی‌خور، بی‌دست و پا. هرچه بی‌عرضه‌تر باشد، دیدید بعضی‌ها هرکه هرچه بی‌عرضه‌تر است می‌گویند این خیلی باتقواتر است. سرش کلاه ببرند می‌گویند این خیلی آدم نورانی است! اما این که یک کسی قهرمان حماسه باشد و در عین حال پهلوان اخلاق و معنویت و بزرگواری. که همه را می‌شناسد کی هستند! پشت پرده، توی زندگی‌هایشان، شخصیت‌شان، کارهای‌شان چطور آدم‌هایی هستند. ولی جوری با این‌ها برخورد می‌کند که انگار نمی‌داند تو ک هستی. خب این یک بُعد. حالا همین خط‌ها تا همین الان ادامه دارد. این بحث نفوذ را خیلی‌ها، متفکران اسلامی راجع به آن بحث کرده‌اند.

من یک نمونه دیگر آن را عرض بکنم که همین بلا ممکن است سر ما هم بیاید که یک مقدار آن هم گاهی آمده است. اولاً می‌دانید که کربلا (عاشورا) چند سال بعد پیامبر اتفاق افتاده است؟ ۵۰ سال. حالا بلاتشبیه، الان از امام چقدر گذشته است؟ ۳۵ سال. یعنی ۱۵ سال دیگر می‌شود. ۱۵ سال دیگر. یعنی یک نسل کامل عوض شده است. آن نسلی که بوده است اصلاً کلاً رفته است. یک عده اقلیت‌شان مانده استد. و عملاً یک و نیم، دو نسل گذشته است. آنهایی که حالا آمده‌اند، فرق علی و معاویه را اصلاً نمی‌دانند. می‌گویند پیامبر پدربزرگ حسین است و شوهر عمه یزید. هر دویشان اهل بیت هستند. یک جنگ قدرت داخلی بین اهل بیت است! حسین می‌گوید حکومت بابابزرگ من برای من است! یزید هم می‌گوید پیامبر شوهرعمه من است. هر دو هم از اهل هستیم! مردم هم نسلی که آمده‌اند نمی‌توانند تشخیص بدهند. حتی بین حسین و یزید، چه برسد که علی و معاویه. چون معاویه خیلی نقش بازی می‌کرد. یعنی خیلی ظواهر را حفظ می‌کرد. یزید ظواهر را هم حفظ نمی‌کرد.

یک سؤال، این یک سؤال قدیمی هم هست. همان قبل انقلاب و اول انقلاب مطرح بود و بعضی متفکرانی که در ساختن این نسل انقلاب نقش داشتند. به این بحث امید داشتند. تحلیل می‌کند که این قضیه نفوذ از کجا شروع شد. چون خیلی قضیه غیر عادی‌ای است. یعنی قضیه عاشورا، شهادت سیدالشهداء(ع) هم به لحاظ جنایت فجیع بود. هم به لحاظ فداکاری این طرف عظیم بود. هم به لحاظ بلایی که سر مردم و افکار عمومی آمد عجیب بود. فجیع بود. عظیم بود و عجیب بود. فجیع از طرف دشمن. عظیم از طرف این طرف جبهه شهدا. ولی با این دو تا کار نداریم. عجیب بود که چجوری مردم، جامعه اسلامی که همه پیامبر را دوست داشتند، نماز می‌خواندند، حج می‌رفتند، قرآن را قبول داشتند. این هم که در روایت آمده است داریم که بعد از پیامبر همه مرتد شدند، الا سه نفر یا پنج نفر. کمتر از ده نفر. منظور ارتداد از دین نیست که یعنی این‌ها از خدا و پیامبر برگشتند. این ارتداد، از مسئله امامت و رهبری است. ارتداد از توحید نبود. تمام احکام مذهب جا افتاد. قوی‌تر شده بود و مسلمان‌ها بیشتر شده بودند. این که «ارتدّ الناس بعد الرسول» همه مرتد شدند و مسیر را برگشتند. این ارتداد به مسئله امامت و حکومت مربوط می‌شود. حالا سؤال خیلی جالبی است. ۵۰ سال بعد از پیامبر این جنایت به دست چه کسانی شده است؟ کفار؟ نه. مسلمان‌ها. مسلمانان دشمن اهل بیت؟ نه. مسلمانان محب اهل بیت(ع)! چون کوفی‌ها، اینهایی که دعوت کردند بعد خیانت کردند، این‌ها غالباً شیعه سیاسی بودند. شیعه واقعی نبودند اما بالاخره خودشان را شیعه می‌دانستند. این‌ها نامه نوشتند. این‌ها خیانت کردند. معروف بودند در کوفه. این‌ها به دوستی اهل بیت و واقعاً هم علاقه داشتند. این‌ها منافق نبودند. واقعاً اهل بیت را دوست داشتند. امام حسین را قبول داشتند. صادقانه نامه نوشتند. این جوری نبود که از اول بازی درآوردند. نقشه کشیدند! نه، واقعاً گفتند معاویه رفت، نگذاریم یزید بیاید سر کار. دوره انتقال است. قیام کنیم. حکومت را بگیریم. برگردد جای اصلی‌اش. شامی‌ها که نبودند، شامی‌ها فرماندهی می‌کردند. کوفیان بودند که بخشی از آن‌ها هم آنهایی نبودند که نامه نوشتند. می‌گوید این چیز خیلی عجیبی است. ۵۰ سال بعد از پیامبر عاشقان پیامبر و دوستداران اهل بیت، این‌ها را بکشند زیر پرچم چه کسی؟ زیر پرچم کسانی که چند سال قبل از آن با پیامبر می‌جنگیدند. تا سه- چهار سال قبل از وفات پیامبر. یعنی تا همان چند سال آخر ابوسفیان، معاویه، همه این‌ها با اسلام می‌جنگیدند. این‌ها آخرین مسلمانان بودند. حضرت امیر(ع) می‌گویند که دنیا اینقدر شیرتوشیر شده است که من را با معاویه مقایسه می‌کنند! اولین مسلمان را با آخرین مسلمان مقایسه می‌کنند که فاصله مسلمانی ما ۲۳ سال شد. این‌ها شکست خوردند. این‌ها هیچ وقت واقعاً مسلمان نشدند. یک تعبیری عمار دارد می‌گوید این‌ها «استسلموا و لم یسلموا». این‌ها تسلیم شدند مسلمان نشدند آن وقتی هم که شهادین را گفتند چون شکست خوردند مکه فتح شد و چاره دیگری نداشتند. حالا تا این‌جا قدم به قدم برویم رازگشایی کنیم که چگونه نفوذ و انحراف اتفاق افتاد؟

طرفداران پیامبر(ص) و اهل بیت ایشان که می‌دانند حکومت فاسد است و از امام حسین(ع) دعوت کردند که بیایید ما حاضر هستیم زیر پرچم شما برای حکومت اسلامی کشته و شهید بشویم و راست هم می‌گفتند دروغ نمی‌گفتند. از اول خائن نبودند واقعاً قصد این کار را داشتند. بعد بروند تحت فرماندهی کسی که تا همان یکی دو سال آخر که پیامبر بودند این‌ها با پیامبر می‌جنگیدند و به تعبیر عمار «استسلمو» این‌ها تسلیم شدند «ولم یستسلموا» واقعاً هیچ وقت مسلمان نشدند. - دقت کنید - قضیه چقدر عجیب است. ۲۰ سال ابوسفیان با پیامبر جنگیده است. و او پنج - شش سال آخر رهبر سپاه شرک و کفر بوده است. یعنی او فرمانده اصلی‌شان بوده است. یعنی برجسته‌ترین دشمن اسلام و پیامبر(ص) است. حزب اموی‌ها که دشمنان کینه‌توز اسلام هستند. ۱۰ سال بعد از رحلت پیامبر، زمان خلیفه دوم، همین آدمی که با بابایش، معاویه با بابایش ابوسفیان دائم با پیامبر جنگیدند همین آدم ۱۰ سال بعد از وفات پیامبر، از طرف حکومت اسلامی حاکم همین سوریه، شام و اردن و این منطقه می‌شود.

خلیفه دوم خیلی از مسئولینی که زمان خلیفه اول بودند که آن دو سال و خورده‌ای زمان خلیفه اول بود. خلیفه دوم خیلی از این‌ها را تغییر داد، عزل کرد، افراد دیگری را گذاشت. ولی دست به این منطقه غرب جهان اسلام که دست معاویه بود، نزد و گفت برای این که این اموی‌ها، همین معاویه و بابایش، این‌ها حاکم کل حجاز بودند. اشراف و سرمایه‌دارها همه کاره بودند. حالا که مسلمان شدند و پیامبر این‌ها را بخشید و گفت هر کس برود خانه ابوسفیان در امان است و با دختر ابوسفیان هم، برای این که این ازدواج سیاسی، آن جنگ‌های قبلی را از بین ببرد و این‌ها مسلمان بشوند و بگویند دیگر قوم و خویش شدیم. خب، خلیفه دوم گفت که حکومت و قدرت را اسلام از این‌ها گرفته است. پیامبر هم که این‌ها را بخشیده است. اگر ما به این‌ها امتیاز ندهیم، بخواهیم سخت‌گیری بکنیم. ولی این جوری که نمی‌شود. بالاخره یک سهم چیزی یک گوشه‌ای به آنها بدهیم که اذیت نکنند. غرب جهان اسلام را به دست این‌ها بدهیم که اذیت نکنند. ۱۰ سال بعد از پیامبر، این معاویه حاکم شام و سوریه و آن منطقه شده است. ۳۰ سال بعد از پیامبر، یعنی ۲۰ سال بعد از این قضیه، این رهبر کل جهان اسلام و خلیفه شد. و ۲۰ سال بر کل جهان اسلام حکومت کرد. شد امیرالمؤمنین. ۵۰ سال بعد از پیامبر، پسرش یزید که همه قبول داشتند فاسد است، رهبر جهان اسلام شد و پسر پیامبر را در کربلا کشت. چجوری همچین چیزی می‌شود!؟ چجوری پله‌ها یکی یکی طی شد و پسر پیامبر را کشتند کسانی که شهادتین می‌گفتند و نماز اول وقت جماعت می‌خواندند و حج می‌رفتند. کسانی که طبق احکام اسلام ازدواج می‌کردند، طبق احکام اسلام مرده‌هایشان را دفن می‌کردند. مردم کافر نشده بودند. همه مسلمان بودند. اگر کافر شده بودند مسئله خیلی قابل فهم بود. خب مردم بی‌دین شدند زدند پسر پیامبر را کشتند. مردم کافر نشده بودند احکام را رعایت می‌کردند، مذهبی بودند. حرمت امام حسین را هم قبول داشتند. یک عده‌ای نمی‌شناختند مخصوصاً در شام آن طرف. وگرنه در کوفه که همه حسین را می‌شناختند چون ۲۰ و چند سال قبل، همان جا حکومت امیرالمؤمنین بود. کوفه پایتخت حکومت علی است. ۲۵ سال قبل، همین حسن و حسین و زینب در کوفه، جوانانی بودند، همه این‌ها را مردم می‌شناختند. این‌ها فرزندان امیرالمؤمنین و خلیفه بودند و در خدمت مردم بودند، این‌ها در مسیر اجرای عدالت بودند این‌ها که و همه‌شان می‌دانستند که پیامبر گفته حسین از من است و من از حسینم. همه این را می‌دانستند. و لذا وقتی هم که خیانت کردند و آمدند، این‌ها خیلی‌هایشان گریه می‌کردند. و بعضی‌ها به امام حسین می‌گفتند چرا شما یک کاری می‌کنید که کشته بشوید. حتی بعضی از این‌ها که امام حسین را زدند، به ایشان می‌گفتند آقا ما نمی‌خواهیم دست ما به خون شما آلوده بشود. یک کاری نکن که دست ما به خون تو آلوده بشود. یعنی تقصیر تو است. تو داری یک کاری می‌کنی که ما مجبور بشویم تو را بکشیم!

از شام و کسان دیگر می‌گفتند حسین بی‌دین است، خارجی است، خروج کرده، یعنی می‌خواهد براندازی کند. خوارج یعنی براندازان. خارجی به معنایی که ما می‌گوییم نیست، بلکه خوارج یعنی کسی که خروج کرده است. خروج یعنی براندازی. گفتند حسین می‌خواهد حکومت اسلامی را براندازی بکند. بعد هم که کشته شد، گفتند به شمشیر جدش کشته شد! حکومتی را که جدش ایجاد کرد، آمد براندازی کند! با شمشیر حکومت اسلامی کشته شد. تقصیر خودش بود! چجوری می‌شود که حرمت امام حسین را قبول داری؟ می‌دانی حسین با یزید قابل مقایسه نیست. چجوری می‌شود که حزب ابوسفیان با آن سابقه، به ۵۰ سال نگذشته کل حکومت اسلام را می‌گیرد. چجوری شد که این باند اموی‌ها که دشمن اسلام بودند، رهبران جهان اسلام شدند؟ پلکانی ظرف ۱۰ سال، بعد ۲۰ سال، بعد ۵۰ سال دیگر کلاً گرفتند. آن هم کثیف‌ترین آدم‌ها با آن سوابق بد. شروع آن از کجا بود؟ و مردم چرا همراهی کردند یا سکوت کردند؟

ببینید ایشان ریشه‌یابی که می‌کند، می‌گوید شاید بشود گفت درست است بعد از پیروزی اسلام و فتح مکه، اولین گام این بود که پیامبر اکرم این‌ها را بخشید، اما نگفت که توی حکومت بیایید. ولی از زمان بعد از پیامبر کم‌کم، بعد از چند سال، گفتند پیامبر اهل بخشش بود و عفو کرد و این‌ها را در حکومت بیاورید! یک وقت شما یک کسی و دشمن را می‌بخشی، یک وقت می‌گویی حکومت را دست او بدهید! مثلاً پیامبر(ص) شخصاً مروان و پدرش را تبعید کرد گفت این‌ها ضدانقلاب و ضد اسلام هستند. از مدینه بیرونشان کرد. گفت بروید بیرون، گم شوید. اینقدر این‌ها خطرناک هستند. با داماد پیامبر، جناب عثمان فامیل هستند. باجناق امیرالمؤمنین(ع) است دیگه، ایشان ذوالنورین است. منتهی چون این‌ها، بنی امیه با ایشان فامیل هستند و از یک تیره و قبیله هستند. زمان پیامبر، به پیامبر می‌گویند شما که همه را بخشیدید، این دو نفر، مروان و بابایش را هم ببخشید. این‌ها را طرد کردید و گفتید بروند. این‌ها خط قرمز هستند. ببخش. پیامبر نبخشیدند چون می‌دانستند این‌ها بعداً چه کار می‌کنند.

ایشان زمان خلیفه اول می‌رود شفاعت می‌کند که اجازه بدهید این‌ها به مدینه برگردند. این‌ها قول می‌دهند کاری نکنند. خلیفه اول قبول نمی‌کند. می‌گوید پیامبر این‌ها را طرد کرده‌اند. من اجازه نمی‌دهم برگردند. زمان خلیفه دوم می‌آیند می‌گویند یعنی خلیفه سوم به خلیفه دوم می‌گوید بگذارید این‌ها برگردند. خلیفه دوم(عمر) هم می‌گوید نه، پیامبر این‌ها را بیرون کردند من اجازه نمی‌دهم برگردند. تا این که ایشان خلیفه می‌شود. این‌ها برمی‌گردند، و این مروان داماد خلیفه می‌شود. یعنی مروان که پیامبر حذفش کردند، می‌شود داماد داماد پیامبر! ببینید نفوذ چجوری است! فامیلی است. بنی امیه فاسد و شناخته شده‌اند اما جناب عثمان داماد پیامبر است. سابقه بدی ندارد. ولی جا پا پیدا می‌شود. یعنی نفوذ از اینجا شروع می‌شود. این‌ها برمی‌گردند، داماد خلیفه می‌شود و بعد این‌ها همه‌کاره دستگاه رهبری و خلافت می‌شوند؛ و در جلسات داخلی‌شان می‌گویند که ما قدرت قبل از اسلام را دوباره باید به چنگ بیاوریم. یک تعبیری ابوسفیان دارد آخرهای عمرش چشمانش درست نمی‌دید. پیامبر که رفتند و یک مدتی گذشت، مخصوصاً زمان خلیفه سوم که اموی‌ها هم قبیله و هم‌تیره بودند. ابوسفیان چشم‌هایش درست نمی‌دید. گفت کسی غیر از خودمان، بیگانه‌ای اینجا نیست؟ گفتند نه. گفت: «تلقفوها تلقف الکره». گفت حالا که توپ توی زمین ما، بنی امیه آمد، دیگر نگذارید خارج شود. مثل کره یعنی توپ. این توپ را دیگر از این به بعد خودمان به خودمان فقط باید پاس بدهیم. پاس‌کاری کنیم. دیگر نگذارید از بنی امیه بیرون برود و ما که قبل از اسلام اشراف بودیم، عزت داشتیم و اسلام آمد ما را با بقیه مساوی کرد و ما را شکست داد و به خصوص علی بیشترین صدمه را به ما زد. ما حالا به نام اسلام انتقام می‌گیریم و باید بگیریم.

خب، مروان هم در جلسات گفت جا پای خوبی پیدا کردیم. خلافت اسلام و خلیفه پیامبر و این‌ها را ما کار نداریم. مسئله مُلک است. ما پادشاهی می‌کنیم. خلافت یعنی جانشینی، یعنی مثلاً یک حکومت اسلامی. نه این که ما مالک مردمی هستیم. ما مالک هستیم. می‌دانید اصلاً مصر و غرب جهان اسلام را از اول دست این‌ها بود. اصلاً مصر را عمروعاص فتح کرده است. او حاکم مصر بود. خیلی از همین منطقه شام را هم بچه‌های ابوسفیان فتح کردند. اصلاً این منطقه را آنها گرفتند. یعنی مردم اولین اسلامی که آنجا دیدند اسلام این‌ها بود. اصلاً علی را نمی‌شناختند. با معاویه و عمروعاص و برادر معاویه، با این‌ها آشنا بودند. تا آخر هم فکر می‌کردند این‌ها اهل بیت هستند! بعدها گفته بودند ما فکر می‌کردیم هی می‌گویند اهل بیت، اهل بیت، منظور معاویه و یزید و این‌ها هستند. که فامیل‌های پیامبر هستند. ما فکر می‌کردیم این‌ها اهل بیت هستند. ما نمی‌دانستیم اهل بیت کسان دیگری هستند.

همین‌ها زمان خلیفه سوم در دستگاه خلافت اسلامی آمدند و انواع فسادها و رانت و دزدی و پارتی‌بازی و فامیل‌بازی و این‌ها را شروع کردند. خمس غنایم آفریقا را یک جا به همین مروان می‌دهد. بعد ابوذر و عمار و این‌ها اعتراض می‌کنند. این چجوری تقسیم کردن بیت‌المال است. نه پیامبر این طور بود، نه ابوبکر این طور عمل می‌کرد، نه عمر این طور بود. عمر یک وقتی غنایم را تقسیم کردند، چون قدش بلند بود، پارچه‌ای که برداشت، لباس کرد، یک عده از مسلمان‌ها اعتراض کردند که قد شما قدت بلندتر است، چرا پارچه بیشتر برداشتی؟ گفت که بخشی از آن پارچه سهم پسرم هست که او هم رزمنده بود، از سهم او برداشتم و به سهم خودم اضافه کردم چون قدم بلند است، من از بیت‌المال برنداشتم. ابوبکر و عمر این مسائل را رعایت می‌کردند. عثمان هم بخصوص شش سال اول رعایت می‌کرد. آن پنج- شش سال آخر دیگر کاری شد که شورش شد. مردم از مصر آمدند، از یمن آمدند، از بصره آمدند. به پایتخت آمدند اعتراض که این چه طرز حکومت اسلامی است. مروان، همین آدمی که نفوذی است، هم در فساد حکومت این اموی‌ها و هم عصبانی کردن مردم که شورش بشود و باعث بشود خلیفه کشته شود نقش داشت.

چجوری می‌شود که دشمنان قطعی پیامبر، گام اول ۱۰ سال بعد از پیامبر، گام دوم ۳۰ سال بعد از پیامبر، گام سوم در کربلا ۵۰ سال بعد، مردم هم همه نگاه می‌کنند و می‌پذیرند. این اتفاق چیست که همین الان هم ما مشکل داریم. این که توی زیارت عاشورا صحبت از شیعه ابوسفیان و شیعه حسین است. این که می‌گوید: «ثبت قدمی مع الحسین». خب الان یعنی چی بعد از ۱۵۰۰ سال «ثبت قدمی مع الحسین»؟ برای این که همان جریان‌ها ادامه دارد. آدم‌هایش عوض می‌شوند. اولاً امام حسین(ع) را همه می‌گفتند آقا نرو. یعنی هیچ کس ایشان را نگفت برو کارتان درست است! حتی طرفدارهای ایشان، برادرهای ایشان، یک برادر ایشان عمر بن علی است که از مادر دیگری است. ایشان به سیدالشهدا می‌گوید آقا نرو. حالا جالب خودش با کربلا نمی‌رود. بعد، بعد از شهادت کربلا برای انتقام با گروه زبیری‌ها که آنها هم با اموی‌ها درگیر هستند، به آنها ملحق می‌شود و بعداً توی سپاه آنها به دست نیروهای یزید کشته می‌شود. تا محمد حنفیه که خیلی به سیدالشهدا نزدیک است. می‌گوید اخوی نرو. می‌گویند ن باید برویم. ما اگر نرویم، این تثبیت می‌شود که حکومت اسلامی نه. می‌گوید پس کوفه نرو. واضح است که کوفه پای حرف‌هایشان نمی‌ایستند. این‌ها الان می‌گویند، شعار می‌دهند ولی تا ببینند قضیه جدی شد، کنار می‌گذارند. قبلاً هم همین کار را کردند. مگر با اخوی ما امام حسن همین کار را نکردند؟ مگر قبلش با پدر ما علی همین کار را نکردند؟ با تو هم این کار را می‌کنند. شما تو کوه‌های یمن بروید یا بروید کجا، کجا این‌ها دستشان به شما نمی‌رسد. یک مدتی آنجاها مخفی بشوید تا ان‌شاءالله خدا فرجی برساند. سیدالشهداء(ع) گفت من اصلاً نمی‌خواهم فرج به آن معنی که شما می‌گویید برسد. جالب است تمام کسانی که دلسوزانه ایشان را نصیحت کردند و کربلا هم نیامدند، از ابن عباس تا محمد حنفیه، تا چندتا برادرها و پسرعموها، فامیل‌ها، چون می‌دانید بنی هاشم هم اکثراً نیامدند. چجوری است که از بین آن همه شیعه ۷۰ نفر تهش می‌مانند؟! این ۷۰ تا هم بعضی‌هایشان همین شهدای کربلا قبلاً ضدانقلاب بودند. سه- چهار تا از همین شهدای کربلا قبلاً با علی جنگیده‌اند. بعد ۲۰ سال عوض شدند، توی جبهه حق آمدند. نزدیک و دور، با انگیزه‌های مختلف به ایشان می‌گفتند نرو. همه‌شان هم استدلال می‌کردند وقتی که کار بکشد به یک جنگ و درگیری کوفه قابل اعتماد نیست. امام حسین هم هیچ جا این حرف را رد نکرده است. من جایی ندیدم، اگر دوستان دیدند بگویند. که یک جایی امام حسین به این‌ها گفته نه، شما اشتباه می‌کنید. به کوفه می‌شود اعتماد کرد. هیچ وقت این حرف را نزده است. چرا اولاً این‌ها با این که هر دو یک اطلاع از وضعیت دارند، چرا دو جور قضاوت می‌کنند؟ سیدالشهدا می‌گوید باید بروم. آنها می‌گویند نباید بروید. برای این که آنها دارند به سلامتی و زندگی و حفظ جان امام حسین و اولادش فکر می‌کنند. برای آنها این چیزهاست. اما امام حسین دارد به حیات خودش نه، به حیات دین دارد فکر می‌کند. هر دوتایشان راست می‌گویند. رفتن به کوفه برای جان حسین، زندگی حسین و خانواده‌اش خطرناک است. امام حسین هم هیچ جا نگفت نه. گفت آره می‌دانم ولی می‌روم باید بروم. امام حسین می‌گوید برای حفظ دین من باید بروم آنجا. جوری شده هرچه حرف می‌زنیم اثر نمی‌گذارد. با خواص حرف می‌زنی، اثر نمی‌گذارد. با مردم حرف می‌زنی، هیچ فایده‌ای ندارد. فقط مانده که خون ما باید بریزد. این خون باید توی صورت این‌ها و تاریخ بپاشد و شتک بزند. تنها چیزی که ممکن است بیدار کند و مرز اسلام واقعی و اسلام اموی را مشخص کند، دیگه فقط خون ما است. دیگه با حرف و سخنرانی و این‌ها نمی‌شود. باید کشته بشویم. من می‌خواهم دین حفظ بشود. شما می‌خواهید من حفظ بشوم. شما به من می‌گویید نرو برای این که من حفظ بشوم. من می‌گویم می‌روم برای این که دین باید بماند. هدف من ماندن خود من نیست.

ببینید چه کار کردند که به نام دین، متدینین را علیه دین سازمان‌دهی کردند. مردم بی‌دین نشده بودند. حتی شما شنیدید که اینهایی که کربلا آمدند می‌رفتند در فرات غسل می‌کردند به قصد این که اگر شهید شدیم. با این که آنجا جنگ که نبود، قتل عام بود. ۷۰ نفر کجا، ده‌ها هزار نفر کجا. یک جا شمر می‌گوید «یا خیل الله»، همین عمر سعد می‌گوید ای سربازان خدا، ارتش خدا، جندالله، حزب الله. بر اسب‌هایتان سوار شوید و بروید برای خدا این فتنه را بخوابانید. این معمای بزرگی است.

پس یک) این کینه اموی‌ها چی بود؟ دو) چجوری نفوذ کردند و کل حکومت را گرفتند و به نام دین بچه‌های پیامبر را کشتند؟ یک جنگ قدرتی از قبل بین بعضی تیره‌ها بود. دیدید بعضی‌ها گفتند که این اصلاً جنگ بین دو تا قبیله و تیره عرب است. این بنی امیه و بنی هاشم، این‌ها از قبل با هم مشکل داشتند، رقابت داشتند. بعد به اسم اسلام، این‌ها آمدند پیروز شدند. یعنی یکی از این‌ها آمد گفت خدا با من حرف زده است. من پیامبرم. مردم ساده هم باور کردند. بعداً این‌ها قوی شدند، بر ما پیروز شدند، همه جا را گرفتند. ما هم مجبور شدیم بگوییم خیلی خب بابا، تو هم پیامبر هستی! ما مسلمان شدیم. حالا از آن طرف خندق آمدیم این طرف. ما هم مسلمان هستیم. قبلاً بت دست‌مان می‌گرفتیم با اینها می‌جنگیدیم حالا قرآن دستمان می‌گیریم، سر نیزه می‌بریم، با این‌ها می‌جنگیم! ببینید از این‌جاها شروع شد. خب این یک مسئله.

شنیدید که یزید وقتی با سر سیدالشهدا بازی می‌کرد و توهین می‌کرد. یک شعری از یزید هست که می‌گوید نه وحی‌ای در کار بود، نه پیامبری بود! همه‌اش بازی بود. کلاه مردم را برداشت. گفت که خدا با من حرف زده است. مگر خدا با کسی حرف می‌زند؟ بعد اصلاً خدا برای چی با تو حرف زده است؟ کی گفته است این‌ها حرف‌های خدا است؟ حرف‌های خودت است! گفت این آمد کلاه مردم را برداشت. نه وحی‌ای در کار بود، نه فرشته‌ای بود. بازی بود. بازی قدرت بود. خیلی زرنگ بود. به اسم این که پیامبر است و دارد از طرف خدا حرف می‌زند گرفت! ما قدرت را از او پس گرفتیم. گفتیم خیلی خب، چشم، شما پیامبر هستید، ولی بده بیاد! ما دوباره حکومت را پس گرفتیم. منتهی این دفعه به اسم اسلام.

دیگر چرا؟ برای این که اصلاً این آموزه‌های اسلام ضد اشرافیت و ضد فرهنگ این‌ها بود. این‌ها می‌خواستند بخور، بخور و ببر، ببر باشد. فساد بود. خب به حکومت و قدرت و ثروت و این‌ها به هیچ چیز نگاه نمی‌کردند. اسلام آمد کل آن سبک زندگی و آن سبک حکمرانی را بهم زد. گفت حاکمان باید از مردم ساده‌تر زندگی کنند. باید خانه‌هایشان ارزان‌تر از مردم باشد، نه گران‌تر. آن اسلام علی بود. اسلام بنی امیه گفت ما حکومت اسلامی طوری هستیم که حاکمان از بقیه مردم بیشتر بخورند. مردم باید کمتر بخورند. حکومت علی می‌گفت ما کمتر می‌خوریم تا مردم بیشتر بخورند.

این اسلام می‌گفت حاکمان، مسئولان باید از مردم با تقواتر و پاک‌تر باشند. این می‌گفت نه، ناپاک‌تر باشند، مهم نیست. فقط دستور بدهد. استبداد و فساد، ولی به نام خدا. خب این‌ها نماز جمعه می‌خواندند.

می‌دانید دیگه، شنیدید که طرف حاکم مدینه در محراب استفراغ کرد از بس عرق خورده بود! نماز صبح را چهار رکعت خواند. بعد یکی آمد گفت آقا چه کار داری می‌کنی؟ امام جمعه‌شان بود. گفت چی شده؟ من چه کار کردم؟ گفت نماز صبح است! چهار رکعت خواندی! گفت چی شده؟ من حالم خوب است. اگر هرچه بخواهید بیشتر هم می‌خوانم. الان سر حالم، کیفورم. چهار رکعت که هیچی، ۱۰ رکعت می‌خوانم! همین‌ها حکومت اسلامی بود. یکی از آن‌ها شب تا صبح با یک خانم رقاصی بود، بزن و برقص و... بعد صبح گفت من حال ندارم بروم. این عبای من را بینداز روی دوشت، عمامه‌ام را بگذار روی سرت. تو برو نماز. مردم هم خر هستند، اصلاً کاری ندارند. گوش نمی‌کنند، اصلاً نگاهت نمی‌کنند. برو امام جماعت شو، من حالش را ندارم. زن فاحشه را فرستاد! معاویه نماز جمعه را چهارشنبه خواند! گفت چون داریم می‌رویم جبهه برای جنگ با علی، جهاد واجب‌تر است، ممکن است جمعه نتوانیم نماز جمعه را همین امروز می‌خوانیم! همه هم اقتدا کردند! ده‌ها هزار نفر اقتدا کردند، نماز جمعه را چهارشنبه خواندند! و همه می‌گفتند برای خدا.

خب حالا یک طرف این، این سبک حکومت علی و حسن و حسین را نمی‌بیند. معاویه وقتی که حاکم شد، گفت مردم، من مثل این‌ها نیستم. با دین‌تان کاری ندارم. نماز و روزه و این‌ها به خودتان مربوط است. به حکومت چه ربطی دارد اصلاً؟ فقط موی دماغ من نباشید. سر جایشان بنشینید، حرف نزنید. تسلیم باشید. دین‌تان مهم نیست. هر کاری دل‌تان می‌خواهد بکنید آزادی مطلق! من اصلاً کاری به کار شما ندارم. بهشت و جهنم‌تان به خودتان مربوط است. می‌خواهید بروید بهشت، می‌خواهید بروید جهنم.

الان ۴۰ و چند سال از انقلاب گذشته است. دقت بکنید، این مسائل بازدوباره سر ما نیاید. ظرف چند دهه کسانی که درود بر خدا و پیامبر و لعن علی می‌کردند. معاویه که آمد، می‌دانید تا چند دهه تمام نماز جمعه‌ها، تریبون‌ها، همه شهرها در تمام سخنرانی‌ها، نماز جمعه‌ها، همه جا. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله. درود بر پیامبر. مرگ بر علی. لعنت بر علی! تا زمان اواخر بنی امیه، زمان عمر بن عبدالعزیز که او آمد این لعنت را برداشت. تمام جهان اسلام این‌ها را دیدند و تسلیم شدند و پذیرفتند. برای این که اصلاً فراموش کردند.

خواهش می‌کنم این جمع‌بندی را دقت کنید. یک) تسلط بر بیت‌المال مسلمین. آن منابع اصلی ثروت را گرفتند که با آنها رشوه می‌دادند، آدم می‌خریدند. دو) کم‌کم در قدرت نفوذ کردند. آن زر، این هم زور. سه) تزویر. فریب افکار عمومی. چجوری؟ این دیگه کار معاویه بود. معاویه قهرمان مدیریت افکار عمومی بود. قهرمان فریب افکار عمومی بود.

می‌دانید ایشان وصیت کرد، وقتی من از دنیا رفتم، من را دفن می‌کنید. من از رسول خدا که شوهر خواهر من هستند، یک مقدار تار مو و ناخن ایشان را من نگه داشتم این‌ها را در کفن من بگذارید. او چنین آدمی بود این جوری حرف می‌زد.

نامه‌های معاویه به علی را بروید ببینید. به علی می‌گوید دین نداری؟ تقوا داشته باش. این‌قدر حرص حکومت و قدرت نزن. چقدر دیگر تو زنده‌ای؟ معاویه به علی می‌گوید تو چند روز دیگر زنده‌ای که سر قدرت و حکومت با همه درگیر شدی تا همین الان. چقدر می‌خواهی خون ریخته بشود برای این که جناب‌عالی سر کار باشی؟ به علی می‌گوید چند روز دیگر زنده‌ای؟ چه می‌خواهی جواب خدا را بدهی؟ این جوری حرف می‌زدند. یعنی مردم عامی گیج می‌شدند که این می‌گوید خدا، آن هم می‌گوید خدا! تشخیص سخت بود.

بعد عامل دین را وارد کرد. معاویه یکی از کارهایی که کرد، حدیث جعل می‌کردند، دین را مبهم کردند که مردم نفهمند بالاخره پیامبر این را گفته یا او را گفته؟ یا هر دو را گفته است؟ بالاخره کدام یک از این‌ها چه می‌گویند؟ سر کربلا چرا ۷۰ نفر فقط می‌آیند؟ یک علت عمده آن این است که اصلاً مردم گیج هستند. فراموشکار هستند اصلاً یادشان رفته است. مثل این که حافظه کوتاه‌مدت دارند یادشان می‌رود علی که بود، معاویه که بود؟! امیرالمؤمنین(ع) می‌گوید ما آنقدر بیچاره شدیم که من را با معاویه مقایسه می‌کنند! بعد به من می‌گویند معاویه از تو سیاسی‌تر و باهوش‌تر است! هوش سیاسی دارد. تو آدم خوبی هستی ولی عقل سیاسی نداری. علی(ع) می‌گوید اسم این‌ها عقلانیت و هوش نیست این‌ها پدرسوختگی است، سیاست به معنی پدرسوختگی است. اگر ملاک این است که من بیشتر از این‌ها بلد هستیم. منتهی دست من بسته است. این‌ها هر کاری می‌خواهند می‌کنند. هرچه می‌خواهند می‌گویند. رشوه می‌دهند، دروغ می‌گویند، تهمت می‌زنند، آدم می‌کشند. تطمیع می‌کنند، تهدید می‌کنند. من این کارها را نمی‌توانم بکنم و نمی‌کنم. و الا هوش سیاسی نیست.

خب بیت‌المال را گرفتند (ثروت). قدرت را گرفتند، نفوذ کردند. غرب جهان اسلام دست این‌ها افتاد. بعد از قتل خلیفه سوم، ترور و یک زبردستی که افکار عمومی جهان اسلام را منحرف کردند؛ و یک سپاه دینی به نام جهاد برای انتقام خون خلیفه مسلمین، خلیفه شهید، که در حال قرآن خواندن و با زبان روزه کشته شد و علی به دروغ می‌گوید من در این قضیه نبودم! تمام این شورش را علی رهبری کرد. مردم را او تحریک کرد. عثمان را آدم‌های او کشتند. و علیه علی با شعار لا اله الا الله، یک سپاه ۱۰۰ هزار- ۲۰۰ هزار نفری راه انداختند. یعنی زر و زور، قدرت و ثروت و نفوذ کردند. بعد حالا آمدند تزویر کردند. آخوندهایشان هم پیدا کردند. یعنی غیر از دین، معنویت و روحانیت آن را هم ساختند. ابوهریره و امثال او را پیدا کردند و بعضی از آن‌ها را معاویه ترساند و به بعضی‌ها هم پول‌های کلان داد. گفت این جمله را نقل کن، بگو پیامبر گفته است. یک روحانیت درباری آخوند ساختند. با پول، با تهدید، در سیاست و قدرت، در حکومت آن جوری نفوذ کردند. در ثروت و بیت‌المال، فساد اقتصادی این جوری نفوذ کردند. عامل دین را هم به خدمت گرفتند، گفتند انتقام خلیفه مسلمین، آیه قرآن است. قرآن می‌فرماید: «و من قتل مظلوما»، هر کس مظلوم کشته شد، باید انتقام او را گرفت، باید قصاص کرد. ما داریم با حکم قرآن عمل می‌کنیم. حرکت ما علیه علی، دینی است؛ و بعد هم روحانی فاسد که دین را، بگویید این دین است! این حدیث پیامبر است! این معنی آیه است! امام حسین(ع) فرمود من را سر دوراهی گذاشتند، یا ذلت یا شهادت. «و هیهات منّا الذّله». ما به همه یاد می‌دهیم که ما اعداد و تعدادمان را نمی‌شمریم. که ما چند نفریم؟ آنها چند نفرند؟ ما می‌گوییم جنگ چی با چی است، نه چند با چند! بحث حق و باطل است. فرمود: «والله لا افارقه حتى یقضی الله ما هو قاض». به خدا قسم من دست از این خط برنمی‌دارم تا خداوند آن چه را اراده فرموده است، محقق شود. گفتند آقا چرا داری می‌روی، کشته می‌شوی! گفت خداوند می‌خواهد من را کشته ببیند. گفت این زن و بچه‌ها، این‌ها را چرا می‌بری، این‌ها شلاق می‌خورند و در زنجیر، اسیر می‌شوند، گفت خدا می‌خواهد این زنان و کودکان را در زنجیر ببیند. ممکن است بعضی‌ها بگویند خدای شما چطوری است که تشنه به خون شماهاست و می‌خواهد این صحنه‌ها را ببیند. نه. می‌خواهد کسانی را ببیند که همه ترسیدند، همه بازی خوردند، همه دیگر نمی‌توانند تشخیص بدهند، همه چیز را فراموش کردند یک عده هم خودشان را به فراموشی می‌زنند، همه هم دارند بازی درمی‌آورند و همه هم می‌گویند ما مذهبی و مسلمان هستیم، تنها چیزی که این خواب را بهم می‌زند خون من است. باید سر من بریده بشود و همه ببینند و دختران پیامبر در زنجیر کتک بخورند. «لا اعطیکم بیدی اعطاء الذلیل» به خدا دستم را مثل دست آنهایی که تن به ذلت می‌دهند، دستم را برای بیعت به سمت شما دراز نمی‌کنم «و لا افر فرار العبید» یا «افر فرار العبید»، هر دویش. نه مثل برده‌های فراری فرار می‌کنم و نه تسلیم شما می‌شوم. «والله» همان طور که علی می‌گفت به خدا قسم اگر همه شما علیه من با هم متحد شوید «علی القتالی» به جنگ من بیایید، «لم اولیت الها»، من پشت به شما نمی‌کنم. اگر تمام شما یک طرف باشید، من یک طرف، من پشت نمی‌کنم. «و لو امکنت الفرص من رقاب هال سارعت الیها». من منتظر شهادت هستم، نه این که آماده شهادت هستم. آماده یعنی اگر آمد، دیگه حالا ما می‌پذیریم. منتظر، یعنی من دارم ثانیه‌ها را می‌شمرم. که چه وقت بروم.

دوستان این‌هایی که من گفتم در منابع شیعه و سنی است. یعنی این‌ها هم در منابع اهل سنت و هم شیعه است. حالا ببینید این کارها، این پروژه‌ها برای آن موقع است یا همین الان هم به شکل دیگری عیناً دارد اتفاق می‌افتد؟

یعنی مجموع این اتفاقات، فساد مالی بعضی از آدم‌هایی که قبلاً پاک بودند. اول طرف ۴۰ سال پیش شهادت طلب بوده است، حالا سوءاستفاده‌چی و دروغگو و کذاب است. و بعد نسل بعد، چه از آن طرف، چه از این طرف.

والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته


نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha